random.ir
جستجو :  
  
صفحه اصلی نتایج زنده فوتبال دانلود برنامه نویسی کامپیوتر موبایل لینکستان جستجوگر فارسی فروشگاه جستجوگر سایت برتر   ارتباط با ما
برنامه نویسی برنامه نویسی
کامپیوتر کامپیوتر
طراحی وب طراحی وب
فتوشاپ فتوشاپ
دانلود دانلود
موبایل موبایل
سرگرمی سرگرمی
موزیک موزیک
ورزش ورزش
آزاد آزاد
فروشگاه فروشگاه
فعالیت ها فعالیت ها
 
 

 
Certificates

آخرین مطالب

کاملا جذاب و جدید

 
Certificates

بهترین مطالب

بر ارسال انتخاب شما



 
میزلپ تاپ پایه دار   با 3 فن قوی و LED

چرا به پایه خنک کننده لپ تاپ نیاز داریم؟

حتما زمانی که با لپ تاپ خود مشغول کارکردن هستید ، متوجه گرمای زیر لپ تاپ و بدنه آن شده اید. دمای بالا باعث کاهش عملکرد قطعات لپ تاپ شما نظیر پردازنده ، کارت گرافیک و ... می گردد که علاوه بر آن ، فرسایش زود هنگام و در نتیجه موجب خرابی آن در دراز مدت می شود.
دارای 3 فن دور بالای نوت بوک
قابلیت کارکرد تنها با یو اس بی نوت بوک
قابلیت استفاده برای انواع مدلهای مختلف
قابلیت خنک کردن و شیب دادن به لپ تاپ
با استفاده از این نوع فن درجه حرارت نوت بوک شما تا حد قابل ملاحظه ای کاهش می یاید و از سوختن سی پی یو جلوگیری می کند

پایه و خنک کننده لپ تاپ با فاصله ای که بین لپ تاپ و سطح زیرین آن به وجود می آورد به همراه 3 فن قوی که برق خود را از USB تامین می کنند ، موجب گردش مناسب هوا و خنک ماندن قطعات لپ تاپ شما می گردد. این وسیله علاوه بر بالا بردن سرعت و عملکرد لپ تاپ ، موجب افزایش طول عمر و جلوگیری از خرابی به دلیل گرما و گرد و غبار می شود.

اگر قصد خریدن لپ تاپ - laptop - دارید یا لپ تاپ دارید و یا حتی اگر تنها در محل کارتان با لپ تاپ کار می کنید برای حفظ سلامتی و حفظ کیفیت لپ تاپ چند صد هزار تومانی خود تنها چند هزار تومان هزینه امری معقول و منطقی نیست؟

مزایای محصول:

1.جلوگیری از بالا رفتن دمای لپ تاپ (10 الی 15 درجه)
2.جلوگیری از ایجاد اشکالات ژنتیکی ناشی از قرار دادن لپ تاپ روی پا
3.جلوگیری از نفوذ رطوبت به داخل لب تاپ هنگان قرار گرفتن بر روی زمین یا حتی میز تحریر
4.امکان استفاده راحتتر از لپ تاپ در اتومبیل ،اتوبوس ،هواپیما،بر روی نیمکت ،صندلی و....
5.امکان استفاده از لپ تاپ هنگام نشستن روی زمین، بدون بالا رفتن دمای آن همراه با راحتی بیشتر کاربر
6.جای گرفتن در کیف لپ تاپ و حمل آسان
7.قیمت بسیار پایین
9.افزایش عمر باطری و 20 درصد مدت زمان شارژ آن
10. جلوگیری از خش افتادگی بر روی بدنه لب تاپ
11.دارای 3 فن دور بالای نوت بوک و LED
12.قابلیت استفاده برای انواع مدلهای مختلف
13.قابلیت خنک کردن و شیب دادن به لپ تاپ
14.قابلیت کارکرد تنها با یو اس بی نوت بوک

میزلپ تاپ پایه دار با 3 فن قوی و LED

قیمت: 9,800 تومان

روش خرید: برای خرید میزلپ تاپ پایه دار با 3 فن قوی و LED ، پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.

خرید میزلپ تاپ پایه دار با 3 فن قوی و LED

 


 
میزلپ تاپ پایه دار   با 3 فن قوی و LED

میز 18 منظوره (Table Mate ll)

این میز با پایه های محکم و لبه های صاف با امنیت کامل ساخته شده همیشه قابل استفاده است بنابراین راحت ترین میزی است که تاکنون ساخته شده چون به سادگی روی هر در کنار مبل یا زیر کاناپه جا می گیرد سطحی قابل حرکت بوده و براحتی تا شده و Table Mate
از تیبل میت می توانید برای مطالعه کردن، خوردن تنقلات، به عنوان میز غذاخوری کودکان، باغبانی و یا حتی در گاراژ به عنوان میز ابزار استفاده کنید.
تیبل میت در 3 زاویه و 6 ارتفاع قابل تنظیم می باشد، می توانید از یک میز به جای هجده میز استفاده کنید شما می توانید فقط با دو انگشت به راحتی این میز را بلند کرده و به هر جاییکه بوده و توان تحمل وزنی معادل 22کیلو گرم را داراست.

میز چند کاره جهت استفاده در هر محیط برای مطالعه ، صرف غذا ، بازی کودکان *
* صفحه قابل تنظیم برای شیب های مختلف
* ارتفاع قابل تنظیم
* سه حالت صفحه
* شش حالت ارتفاع
* تحت لیسانس آلمان

فروشنده: ایران زمین

قیمت: 25,000 تومان

روش خرید: برای خرید میز 18 منظوره (Table Mate ll)، پس از کلیک روی دکمه زیر و تکمیل فرم سفارش، ابتدا محصول یا محصولات مورد نظرتان را درب منزل یا محل کار تحویل بگیرید، سپس وجه کالا و هزینه ارسال را به مامور پست بپردازید. جهت مشاهده فرم خرید، روی دکمه زیر کلیک کنید.


خرید میز 18 منظوره   (Table Mate ll)




صفحه اصلی سرگرمی داستان های کوتاه

کوتاهترین داستان ترسناک جهان !! Print E-mail

سرگرمی - داستان های کوتاه نوشته یاسین  -  Friday, 27 August 2010 11:14
فقط 12 کلمه!!
» ادامه مطلب...

 
داستان کوتاه - دیوانه تر از بحلول Print E-mail

سرگرمی - داستان های کوتاه نوشته یاسین  -  Tuesday, 01 June 2010 18:55
آورده اند که خلیفه هارون الرشید در یکی از اعیاد رسمی با زبیده زن خود نشسته و مشغول بازی شطرنج بودند.
بهلول بر آنها وارد شد او هم نشست و به تماشای آنها مشغول شد.
در آن حال صیادی زمین ادب را بوسه داد و ماهی بسیار فربه قشنگی را جهت خلیفه آورده بود.

هارون در آن روز سر خوش بود امر نمود تا چهار هزار درهم به صیاد انعام بدهند.
زبیده به عمل هارون اعتراض نمود و گفت : این مبلغ برای صیادی زیاد است به جهت اینکه تو باید هر روز به افراد لشگری و کشوری انعام بدهی و چنانکه تو به آنها از این مبلغ کمتر بدهی خواهند گفت که ما به قدر صیادی هم نبودیم و اگر زیاد بدهی خزینه تو به اندک مدتی تهی خواهد شد.

هارون سخن زبیده را پسندیده و گفت الحال چه کنم؟
گفت صیاد را صدا کن و از او سوال نما این ماهی نر است یا ماده؟
اگر گفت نر است بگو پسند مانیست و اگر گفت ماده است باز هم بگو پس ند ما نیست و او مجبور می شود ماهی را پس ببرد و انعام را بگذارد.
بهلول به هارون گفت : فریب زن نخور مزاحم صیاد نشو ولی هارون قبول ننمود.

صیاد را صدا زد و به او گفت : ماهی نر است یا ماده ؟
صیاد باز زمین ادب بوسید و عرض نمود این ماهی نه نر است نه ماده بلکه خنثی است.

هارون از این جواب صیاد خوشش آمد و امر نمود تا چهار هزار درهم دیگر هم انعام به او بدهند.
صیادپولها را گرفته، در بندی ریخت و موقعی که از پله های قصر پایین می رفت یک درهم از پولها به زمین افتاد.
صیاد خم شد و پول را برداشت.
زبیده به هارون گفت : این مرد چه اندازه پست همت است که از یک درهم هم نمی گذرد.
هارون هم از پست فطرتی صیاد بدش آمد و او را صدازد و باز بهلول گفت : مزاحم او نشوید.
» ادامه مطلب...

 
داستان کوتاه - خراش عشق مادر ... Print E-mail

سرگرمی - داستان های کوتاه نوشته یاسین  -  Tuesday, 01 June 2010 18:31
یک روز گرم تابستان، پسر کوچکی با عجله لباسهایش را در آورد و خنده کنان داخل دریاچه شیرجه رفت.
مادرش از پنجره نگاهش می کرد و از شادی کودکش لذت میبرد.

مادر ناگهان تمساحی را دید که به سوی پسرش شنا می کرد.
مادر وحشتزده به سمت دریاچه دوید و با فریادش پسرش را صدا زد.
پسرش سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود.
تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد، مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت.
تمساح پسر را با قدرت می کشید
ولی عشق مادر ...
آنقدر زیاد بود که نمی گذاشت پسر در کام تمساح رها شود.
کشاورزی که در حال عبور از آن حوالی بود، صدای فریاد مادر را شنید، به طرف آنها دوید و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را فراری داد.
» ادامه مطلب...

 
راز صدا در صومعه Print E-mail

سرگرمی - داستان های کوتاه نوشته یاسین  -  Thursday, 20 May 2010 22:41

اتومبيل مردي که به تنهايي سفر مي کرد در نزديکي صومعه اي خراب شد.  مرد به سمت صومعه حرکت کرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »

رئيس صومعه بلافاصله او را  به صومعه دعوت کرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير کردند.

شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي که تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا  از راهبان صومعه  پرسيد که صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند:

« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»   

مرد با نا اميدي از آنها تشکر کرد و  آنجا را ترک کرد.

چند سال بعد  ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .

راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت کردند ، از وي پذيرايي کردند و ماشينش را تعمير کردند.. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت کننده عجيب را که چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.

صبح فردا پرسيد که آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند:

« ما نمي توانيم  اين را به تو بگوييم . چون تو يک راهب نيستي»   

اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا کنم. اگر تنها راهي که من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم  اين است که راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»

راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط کره زمين سفر کني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همينطور بايد تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يک راهب خواهي شد.»

مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.

مرد گفت :‌« من به تمام نقاط کرده زمين سفر کردم  و عمر خودم  را وقف کاري که از من خواسته بوديد کردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232    عدد است. و 231,281,219, 999,129,382   سنگ روي زمين وجود دارد»

راهبان پاسخ دادند :« تبريک مي گوييم  . پاسخ هاي تو کاملا صحيح است . اکنون تو يک راهب هستي.
ما اکنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم..»

رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يک در چوبي راهنمايي کرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»

مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممکن است کليد اين در را به من بدهيد؟»

راهب ها کليد را به او دادند و او در را باز کرد.

پشت در چوبي يک در  سنگي بود . مرد درخواست کرد تا کليد در سنگي را هم به او بدهند..

راهب ها کليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز کرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت.. او بازهم درخواست کليد کرد .

پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت کبود قرار داشت.

و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و  لعل بنفش قرار داشت.

در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين کليد آخرين در است » . مرد که  از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز کرد. دستگيره را چرخاند و در را باز کرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد که منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي که او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نکردني بود.


» اگر مایل به دانستن هستید! ادامه مطلب را بخوانید

 
حاضر جوابی Print E-mail

سرگرمی - داستان های کوتاه نوشته یاسین  -  Monday, 03 May 2010 17:55

روزی در یک میهمانی مرد خیلی چاقی سراغ برنارد شاو که بسیار لاغر بود رفت وگفت:آقای شاو ! وقتی من شما را می بینم فکر می کنم در اروپا قحطی افتاده است برنارد شاو هم سریع جواب میدهد : بله ! من هم هر وقت شما را می بینم فکر می کنم عامل این قحطی شما هستید!

روزي نويسنده جواني از جرج برنارد شاو پرسيد:«شما براي چي مي نويسيد استاد؟» برنارد شاو جواب داد:«برای یک لقمه نان»نویسنده جوان برآشفت که:«متاسفم!برخلاف شما من برای فرهنگ مینویسم!»وبرنارد شاو گفت:«عیبی نداره پسرم هر کدام از ما برای چیزی مینویسیم که نداریم!»

» ادامه مطلب...

 
داستان کوتاه - روزی سقراط حکیم مردی را دید… Print E-mail

سرگرمی - داستان های کوتاه نوشته یاسین  -  Friday, 30 April 2010 00:12

روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متآثر است.
علت ناراحتی اش را پرسید. پاسخ داد:

در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم. جواب نداد و با بی‏اعتنایی و خود‏خواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم.

سقراط گفت: چرا رنجیدی؟

مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.

سقراط پرسید: اگر درراه کسی را می‏دیدی که به زمین افتاده و از درد و بیماری به خود می پیچد آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی؟

مرد گفت: مسلم است که هرگز دلخور نمی‏شدم .آدم از بیمار بودن کسی دلخور نمی‏شود.

سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می‏یافتی و چه می‏کردی؟

» ادامه مطلب...

 
امان از دست خانم ها! Print E-mail

سرگرمی - داستان های کوتاه نوشته یاسین  -  Friday, 19 March 2010 22:35

یک خانم 45 ساله که یک حمله قلبی داشت و در بیمارستان بستری بود.

در اتاق جراحی که کم مونده بود مرگ را تجربه کند خدا رو دید و پرسید: آیا وقت من تمام است؟

خدا گفت:نه شما 43 سال و 2 ماه و 8 روز دیگه عمر می کنید.

 

در وقت مرخصی خانم تصمیم گرفت در بیمارستان بماند و عملهای زیر را انجام دهد

کشیدن پوست صورت - تخلیهء چربیها(لیپو ساکشن) -عمل سینه ها و جمع و جور کردن شکم و فقط

به فکر رنگ کردن موهاش و سفید کردن دندوناش بود !!

از اونجايي كه او زمان بيشتري براي زندگي داشت از اين رو او تصميم گرفت كه بتواند بيشترين

استفاده را از اين موقعيت (زندگي) ببرد.

 

بعد از آخرين عملش او از بيمارستان مرخص شد

در وقت گذشتن از خیابان در راه منزل بوسیله یک آمبولانس کشته شد.

 

وقتی با خدا روبرو شد او پرسید: من فکر کردم شما فرمودید من 43 سال دیگه

فرصت دارم چرا شما مرا از زیر آمبولانس بیرون نکشیدید؟

» ادامه مطلب...

 
داستان آموزنده - کامیون حمل زباله Print E-mail

سرگرمی - داستان های کوتاه نوشته یاسین  -  Sunday, 07 March 2010 23:00

روزی من با یک تاکسی به فرودگاه مي رفتم. ما داشتیم در خط عبوری صحیح رانندگی می کردیم که ناگهان یک ماشین درست در جلوی ما از جای پارک بیرون پرید. راننده تاکسی ام محکم ترمز گرفت. ماشین سر خورد، و دقیقاً به فاصله چند سانتیمتر از ماشین دیگر متوقف شد!

راننده ماشین دیگر سرش را ناگهان برگرداند و شروع کرد به ما فریاد زدن. راننده تاکسی ام فقط لبخند زد و برای آن شخص دست تکان داد. و منظورم این است که او واقعاً دوستانه برخورد کرد.

بنابراین پرسیدم: ((چرا شما تنها آن رفتار را کردید؟ آن شخص نزدیک بود ماشین تان را از بین ببرد و ما رابه بیمارستان بفرستد!)) در آن هنگام بود که راننده تاکسی ام درسی را به من داد که اینک به آن می گویم: ((قانون کامیون حمل زباله))

او توضیح داد که بسیاری از افراد مانند کامیون های حمل زباله هستند. آنها سرشار از آشغال، ناکامی، خشم، و ناامیدی در اطراف می گردند. وقتی آشغال در اعماق وجودشان تلنبار می شود، آنها به جایی احتیاج دارند تا آن را تخلیه کنند و گاهی اوقات روی شما خالی می کنند.

به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید، دست تکان بدهید، برایشان آرزوی خیر بکنید، و بروید.

آشغال های آنها را نگیرید و پخش کنید به افراد دیگر ی در سرکار، در منزل، یا توی خیابان ها.

حرف آخر این است که افراد موفق اجازه نمی دهند که کامیون های آشغال روزشان را بگیرند و خراب کنند.

زندگی خیلی کوتاه است که صبح با تأسف از خواب برخیزید، از این رو..... ((افرادی را که با شما خوب رفتار می کنند دوست داشته باشید. برای آنهایی که رفتار مناسبی ندارند دعا کنید.))

زندگی ده درصد چیزی است که شما می سازید و نود درصد نحوه برداشت شماست.


 
داستان کوتاه - ماجرای خرس و کلاغ Print E-mail

سرگرمی - داستان های کوتاه نوشته یاسین  -  Monday, 01 March 2010 18:53

یه کلاغ و یه خرس سوار هواپیما بودن

کلاغه سفارش چایی میده، چایی رو که میارن یه کمیشو میخوره باقیشو می پاشه به مهموندار

مهموندار میگه چرا این کارو کردی؟

کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی!

 

چند دقیقه میگذره باز کلاغه سفارش نوشیدنی میده

باز یه کمیشو میخوره باقیشو میپاشه به مهموندار

مهموندار میگه : چرا این کارو کردی؟

کلاغه میگه دلم خواست پررو بازیه دیگه پررو بازی !

 

بعد از چند دقیقه کلاغه چرتش میگیره

خرسه که اینو میبینه به سرش میزنه که اونم یه خورده تفریح کنه ...

» ادامه داستان رو حتما ببین ....

 
زیباترین چیز در دنیا Print E-mail

سرگرمی - داستان های کوتاه نوشته یاسین  -  Thursday, 11 February 2010 19:55

روزی فرشته ای از فرمان خدا سرپیچی کرد وبرای پاسخ دادن به عمل اشتباهش در مقابل تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به فرشته انداخت و فرمود: من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به تو محول میکنم، به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.

فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت. سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت به بهشت باز گشت.

خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.

فرشته به زمین بازگشت وبه جستجوی خود ادامه داد. سالیان دراز در شهرها، جنگلها، ودشتها گردش کرد. سرانجام روزی در بیمارستان بزرگ پرستاری دید که بر اثر یک بیماری در حال مرگ بود.

پرستار از افرادی مراقبت کرده بود که این بیماری را داشتند و آنقدر سخت کار کرده بودکه مقاومتش را از دست داده بود. پرستار رنگ پریده در تختخواب سفری خود خوابیده بود ونفس نفس میزد.

در حالی که پرستار نفسهای آخرش را میکشید، فرشته آخرین نفس پرستار را برداشت و به سرعت به سمت بهشت رفت.

» ادامه مطلب...

 
 ◊  «  1 2 3 4  »  ◊

صفحه ی 1 از 4

 
لینک دوستان
10 سایت برتر ایران در 1 سایت
نارگان سازه رستاک
سایت فوق العاده
دانلود نرم افزار با لینک مستقیم
دانلود فیلم با لینک مستقیم
دانلود نرم افزارهای موبایل
دنیای IT
دانلود مستقیم از رپیدشیر
آموزش های اینترنتی
89 جزوات كارشناسي ارشد پارسه
نرم افزاري دانلود پي سي
مرجع دانلود قالبهای فارسی
به روز ترین سایت دانلود
طرفداران تاتو
وب آموزشی
اکترونیک و روباتیک
دانلود فیلم با لینک مستقیم
آراد دانلود
گالری عکس های با کیفیت
اولين انجمن تخصصی هوش مصنوعی ایران
ايرووني
تبلیغات

پیشنهاد ما برای شما دوست عزیز

Random.ir HOME | Shop | W3E.ir
Copyright 2006-2010 by Random Site. All Rights Reserved. Design by Yasin